وقتی که شعله ظلم، غنچه های لب های تو را سوخت..
چشمان سرد من، درهای کور و فرو بسته ی شبستان عقیق
درد بود.
باید می گذاشتند خاکستر فریادمان را به همه جا بپاشیم.
باید می گذاشتند ...
باید می گذاشتند غنچه ی قلبمان را به شاخه های انگشت
عشقی بزرگتر بشکافیم.
باید می گذاشتند ...
سرهای اندوه من آتش سوزان لبان تو را فرو نشاند .
تا چشمان شعله ور تو قندیل خاموش شبستان مرا برافروزد !!
اما ظلم مشتعل، .. غنچه ی لبان تو را سوزاند
و چشمان سرد من درهای کور و فرو بسته ی شبستان عقیق
درد ماند
آمدیم ..
با صدایی ناشناس .... !!
زمین باکره بود ..
در خط دیدمان ..
"""کودکی"""
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 8:22 توسط مهسا
|